دانشجوی امتحانی عزیز...!

لازم نیست بگم که آدم شب امتحان چه ناسزاهایی به خودش و زمین و زمان میگوید و به چه اشتباهاتی پی می برد و چه تصمیماتی برای ترم بعد می گیرد!

آن چه واضح است این است که این تصمیمات هرگز عملی نمی شوند و دلیلش هم فقط این نیست که آینده نگر نیستیم و تاشب امتحان ککمان نمی گزد که درس داریم. دلیلش فقط این نیست. مطمئنا ما در تحلیلمان راه را اشتباه می رویم که به جایی نمی رسیم.

واقعیت این است که حرف هایی که شب امتحان می زنیم احساسی اند و تحت فشار بحران زده می شوند. شما ببینید مسئولان در بحران ها فقط قول های الکی نمی دهند. تحلیل های اشتباه هم می کنند و همین است که قول هایشان هم نشدنی می شود.

ما شب امتحان مفلوک ترین آدم روی زمین هستیم آن قدر که خودمان هم دلمان برای خودمان می سوزد. چنین موجودی را دوست نداریم ناراحت کنیم. نهایتش این است که بهش بگوییم: فوقش مشروط میشی بیخیال. یا اینکه برایش تحلیل کنیم چقدر وقت بیهوده گذرانده ای و ترم بعد چه طور می توانی کمش کنی. اما خیلی چیزها هست که به او نمی گوییم.

امشب می خواهیم به خودم حرفهایی بزنم. قول می دهم این متن را بعد ها در شب هایی غیراز شبهای امتحان هم بخوانم. این ها درس زندگی است.

امشب می خواهم به خودم بگویم که چقدر کم تلاش می کنم. می خواهم بگویم که تو زمان کنکور هم هیچ درس نمی خواندی. درست است که ظرفیت زیاد درس خواندن را نداری اما نباید هم انتظار داشته باشی نتیجه ای مثل دیگران بگیری. البته  راه هایی هم هست که توان آدم را بالا ببرد.

می خواهم به خودم بگویم که چقدر اراده کمی دارم برای نخوابیدن. چقدر انگیزه ندارم برای زندگی حتی؛ چه رسد به درس خواندن. خسته و افسرده و بی انرژی ام و از این آدم نمی شود انتظار موفقیت های ساده را داشت حتی.

می خواهم به خودم بگویم که دنبال دغدغه و علاقه واقعی ات نرفتی که موفق شوی. و از هر دو بازمانده ای.

می خواهم با آن "خودشاخ پندار" لعنتی وجود بجنگم و شکستش بدهم و آن شاخ لعنتی اش را توی فرق سرش بکوبم که هر چه می کشم از همان است. (گرچه هرچه دارم هم از اوست)

می خواهم این ابزار مسخره و کهنه "توجیه" را دور بیندازم. هی نگویم: بی دقتی، اشتباه الکی، کلی بلد بودم اشتباه ریاضی کردم... و بفهمانم به خودم که "تمرین، تمرین، تمرین" همه این ها را حل می کند.

می خواهم به یاد خودم بیاورم که چقدر رویاپردازی همیشه مرا از هدفم دور کرده است. چقدر "هدف" "هدفم را از یادم برده است.

 می خواهم این نقاب مزخرف را بردارم و خودم را همین طور واقعی ببینم. دردناک است خیلی. روحیه کسی که امتحان دارد حساس است. اما باید زخمش را ببیند که درمانش کند.

می خواهم ببینم که بودم؟ چرا این جاهستم؟ درست است که اینجایم؟ به کجا می روم؟ انگیزه ای دارم برای ادامه؟ نه...به قول دکتر، "حالا وقت بودن یا نبودن و سوالای فلسفی نیست" فقط می خواهم ببینم من در اینجایی که هستم انتظار می رود چطور باشم (که این نفی بقیه استعدادهایم نیست)؟ و چقدر باید برایش تلاش کنم؟ و چه کار باید بکنم که دلم می خواهد برایش وقت بگذارم ولی تا به حال  نکرده ام.

حرف های دیگری هم هست...شاید کاملش کنم. شاید برای خودم توضیحات شخصی تری بدهم. ولی قول می دهم بخوانمش همیشه. 

همین طور...دورهمی

اولین جرقه های نوشتن ساعتی از قبل از "رفتن" در ذهنم ایجاد می شود. همان وقتی که بعد از ناهار روی پله ها نشسته ام. بیژن که حالا نمادی از "رفتن" شده، همان طور لنگان و آرام کنارم از پله ها بالا می رود. بوی توتون سیگاری که از بسته بیرون کشیده در دماغم می پیچد و فکر می کنم که می توانم بعد چند وقت بنویسم.

برمی گردد پایین و بسته مونتانا و گوشی همراه را روی میز می گذارد. بقیه از سیگار حرف می زنند و و من همان طور که به مونتانا خیره شده ام به "رفتن" فکر می کنم و به "نوشتن".

ساعتی بعد قرار است آخرین تَرَک های گسست اتفاق بیفتد. آخرین شلوغی ها، آخرین پیوستگی ها، کم کم اتفاق می افتند و به تدریج سکوت، جای خالی همه ی اتفاقات را پر می کند.

*

 کم کم نگاه که می کنم، باور می کنم این همه صمیمیت و پیوستگی اثر همان پیچیدگی گیج کننده ای است که وقتی می خواهم نسبت یکی از اعضای فامیل را با خودم بگویم، سراغم می آید. می مانم که بگویم چه نسبتی با مامان دارد، چه نسبتی با بابا، چه نسبتی با خودم، چه نسبتی با دخترخاله و....؟

فکر می کنم اگر غریبه ای را وارد فامیل کنیم چه طور می شود؟ همین طور مثل این ها ذوب می شود یا نه؛ هنوز غریبه است؟ نمی شود این هم همزبانی و هم حسی را به سادگی ایجاد کرد. پس حالا که همه بچه ها دارند خارج از فامیل ازدواج می کنند چه؟

غصه می خورم. دیگر نمی توانیم این قدر صمیمی باشیم؟ ما آخرین نسل صمیمیت و همزبانی هستیم. ما آخرین بازمانده های زندگی طایفه ای هستیم. آخرین تجربه کننده های اتصال چندجانبه.

*

این همه شلوغی و سروصدا، این همه دعوا و کل کل ها امشب رو به اتمام است. یک گروه از فامیل وابسته امروز می روند. تمام این مدت تسکین دردهامان چه بوده؟ حالا همه می روند و ما با دردهامان تنها می مانیم.

وقتی هستند خصوصیاتشان هست. صدای پر و آهنگین "بیژن" هست. زبان مهربان "زیبا" هست. داد و بیداد و حاشا و کل کل هست. ولی وقتی می روند، این خصوصیاتشان نیست که محو می شود. این "بودن" شان هست که دیگر نیست. این تنهایی است که می ماند. این جای خالی کسی که حالا از بینمان رفته است که به چشم می آید. هم او ما را دور هم جمع کرد. اما چه زود تمام می شود لحظه های خوب با هم بودن. با هم خوردن. با هم کار کردن. با هم سر و صدا کردن. با هم حرص خوردن. با هم چای دم کردن، چای خوردن، قوری شکستن، با هم زندگی کردن.

آخرین صداهای رفتن را از پشت پنجره گوش می دهم. فایده ای ندارد. می روند در هر حال.

ساعتی بعد، همه نشسته اند از سادگی اتفاق افتادن مرگ حرف می زنند. دقایقی بعد از خداپسندانه بودن این دورهمی ها. اما به نظر من فایده ای ندارد. روزهای بعد همه تنها می شویم. حتی میان خانواده. سرمان توی لاک خودمان می رود. گریه نمی کنیم. نمی خندیم. به مرگ فکر نمی کنیم. مهربان نمی شویم. به هم کمک نمی کنیم. نه که نخواهیم. یادمان می رود. شتاب دوباره سراغمان می آید و روزگار هم انگار با ما سرعت می گیرد. هر چه بیشتر فرو می رویم، زودتر فرسوده مان می کند. له می شویم دوباره از نو، 

و هنوز آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

 و زمان روی ستون فقرات گل یاس.


باید امشب چمدانی را

که به اندازه پیراهن تنهایی من جادارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.


روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد.

...

هرچه دشنام از لب ها بر خواهم برچید.

هرچه دیوار از جا خواهم برکند.

...

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت.


هذیان های ذهن آشفته

آدم است دیگر است گاهی فکرهای عجیبی می کند. مثلا یک هفته مانده به بیست سالگی یادش می افتد که یک بار سنگ قبر دختری را دیده با این نوشته: "تاریخ تولد 70/7/14 تاریخ وفات 90/7/14" و مدت ها به این فکر می کرده که چقدر عجیب؛ درست روز تولد بیست سالگی از دنیا رفتن آن همه با این اعداد رمزآلود 7 و 14 و اعداد70 و 90 که انگار با گرد بودنشان می خواهند مُهر صراحت و کمال را به پای این شگفتی رویایی بزنند.

بعد تمام شب برای خودش قصه تخیلی "خرید اسلحه از پیر نادان! برای تولد بیست سالگی" را بپردازد. بعد ناگهان یاد داستان "ساعت 5 برای مردن دیر است" بیفتد که آنجا پسری که به گمان خود قرار بود ساعت پنج روز تولد سی و پنج سالگی اش بمیرد، یک ربع مانده به قرار طاقت نمی آورد و خودکشی می کند.

همین آدم خیلی بی دلیل صادق هدایت می خواند و اصلاً هم ایده هایش را درک نمی کند. فقط فکر می کند که می تواند کلمه «ایمان» یا «شک» را جایگزین کلمه «خودکشی» بکند در «زنده به گور  ِ هدایت»:

«نه، کسی تصمیم به خودکشی را نمی گیرد؛ خود کشی با بعضی ها هست. در خمیره و سرشت آنهاست. نمی تواند از دستش بگریزد. سرنوشت است که فرمانروایی دارد؛ ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام. حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم؛ نمی توانم از خودم فرار کنم.»

این هذیان های متناقض نما را حتی جدی هم نمی گیرد. فقط صدای پرنده ها را گوش می دهد و می پرسد:

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

یا اینکه:

"دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست که گنجشکها شلوغش می کنند."؟

تجربه خوب یک آموزش

امروز آقای "سین" -مربی رانندگی ام- مرا بُرد در یک کوچه خلوت و گفت: خب خانم عبداللهی، درستت می کنم! فرمون نمی چرخونی؟؟؟ 

خندیدم. خندید و گفت :«وایستا». ایستادم.

-«همین جا، شده یک ساعت، اینقدر "دست روی دست" می ری تا فرمونت درست شه.»

باور کنید. باور کنید هیچ وقت در زندگی ام اینقدر خوش نگذشته بود. آقای سین تند و تند می گفت:«چپ...راست...» و من با تمام نیرویم تلاش می کردم. وقتی آقای سین داد می زد:«بچرخووون...»، نیمی از سعیم چرخاندن فرمان بود و نیمی دیگر صرف کنترل خنده ام می شد -ناموفق. یاد آن دسته فیلم های شرقی می افتادم که مربی جانِ شاگردش را در می آورد تا او بتواند تیر اندازی کند یا ورزش رزمی یاد بگیرد.

داد زدن های آقای سین، یکی از انگیزه بخش ترین چیزهای دنیاست -به اندازه تعریف های خانم دکتر میم. برعکس، زمانی که نامم را ضمیمه دستورهایش می کند، از لحنش می فهمم خسته شده و ناامید می شوم از خودم.

یکی از مهم ترین چیزهایی که آدم هایی مثل من نیاز دارند همین جور تمرین هاست و آدمی که حوصله کند تا "درستت کند". آدم هایی مثل من، تنبل و بی انگیزه و در عوض پر از فکرها و دغدغه های بزرگ.

فکر می کنم در شروع رانندگی می شود شخصیت آدم ها را شناخت. کسی که کنارت باشد، مانند آقای سین، با اندکی هوش می فهمد که تو : کُندی، دیر عکس العمل نشان می دهی، آرام و ساکتی و در عین حال پر از هیاهو و سوال - و این تناقضی است که احتمالا یک آموزگار دوست ندارد.

آموختن یک مهارت، همیشه لذت بخش و هیجان انگیز است. لذتِ تلاش، شروع، یادگیری، چالش. و فقط یک آموزگار خوب می تواند به این ها معنا ببخشد.

در "عجیب" بودن

آدم هایی هستند که توصیفی برایشان پیدا نمی کنی و به آن ها برچسب "عجیب" می دهی. این که این واژه چقدر درست است نمی دانم. این طوری آدم ها همه ظرفیت عجیب بودن را دارند؛ چون همه شان متفاوت اند. پس برای اینکه یکی را متمایز کنی نمی توانی از متفاوت بودنش مایه بگذاری چون این طوری مثل بقیه می شود. پس این "عجیب" باید توصیف شود. اما من نمی توانم آقای "جیم" را توصیف کنم؛ حداقل فعلاً. اما می توانم از او تعریف کنم تا شما هم -اگر حوصله اش را داشتید- به عجیب بودنش فکر کنید.

فرض کنید یک آقا با شلوار کرم، کت (نمی دانم چه رنگی) بین خاکستری و قهوه ای! و سبیل و موهای نسبتا بلند سفید و خالی در پشت سر و ریش سه تیغه شده با عینک و کمی اخمو وارد شود. کلاسر چرمی قهوه ای که تقریبا منسوخ شده دارد با کلی ماژیک. و بعد مُهرش را از جیب داخل کتش در آورد روی میز بگذارد و به سمت تخته بچرخد قبل از شروع زیر لب چیزی با خود بگوید که فقط تو که جلو نشسته ای می شنوی -بسم الله الرحمن الرحیم-

بعد از اینکه نام خودش و کلاسش را نوشت: "ج/کلاس فنی 1" بچرخد بگوید:"اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم"  بعد به جای شروع درس بگوید: خانم ها یه کم بدجور نشستن معمول اینه که خانمها یه سمت بشینن آقایون یه سمت ولی آموزشگاه فقط بلده پول بگیره دیگه با این چیزا کار نداره"

البته برای بقیه هم احتمالا مثل آقای جیم مهم نیست که چرا خانم ها بدجور نشسته اند نه آقایان؟

آقای جیم دوباره می گوید: "اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم"  و قبل از اینکه شروع کند به درس دادن می گوید "خیلی زشت است که وقتی کسی سوال می پرسد عده ای بنشینند و پوزخند بزنند." 

او اصرار دارد که مفید و متناسب با هر سطح سوادی حرف می زند -هرچند که من قبول نداشته باشم. او کلمات را خیلی باحال تلفظ می کن. مخصوصا "نت برداشتن" را. "نت" را کشیده می گوید شبیه انگلیسی زبان ها. حرفهای تیتر وار که می زند می گوید: "...که دلیلشم می گیم براتون"؛ هر بار درست مثل قبل. و هیچ حرفی را دوبار نمی گوید مگر اینکه کاملا مانند هم باشند. مثلا: "بازشدن شیر آب زیر رادیاتور و یا شکستن" و هیچ بار نمی گوید "باز شدن و یا شکستن شیر آب زیر رادیاتور"

همیشه می گوید: "پسرجان" و نمی توانستم تصور کنم اینقدر زیر بخندد یا وقتی با یک عدد "پسرجان" کل کل می کند لهجه بگیرد وحشتناااک.

آقای جیم به رفتارهای عجیبش ادامه می دهد با اینکه از او انتظار نظم دارم اولین کلمه ای که پای تخته می نویسد در سمت چپ و با شیب زیادی مورب است -تقریبا عمودی-

در انتهای کلاس موقع حضورغیاب صدا می زند "آقا حمید...میرترابی" یا "آقای هدایت...آقا داوود" و حتی با نام پدر گهگاه. و برگه خانم ها را جدا می کند فقط. در آخر به آقایان می گوید بروند و آنها سریعا خیز برمی دارند -من اگر جای آن ها بودم حتما کنجکاو می شدم با خانم ها چه کار دارد!

آقای جیم به ما می گوید: امتحان شفاهی است و من اول از آقایان می پرسم و وقتی آنها رفتند از شما می پرسم! و بعد حضور ما را می زند.

آقای جیم بی شک تکرار نشدنی است-مثل بقیه. مثل همه آدم هایی که هر روز می بینم و برای اینکه ببینم ساعتی پیاده روی می کنم یا کل شهر را با اتوبوس دور می زنم. مثل همه آنهایی که نفوذ در آن ها آرزوی محال من است و فانتزی ام حرف زدن با آن هاست و زمانی یک لیست داشتم که اینها را می نوشتم و بعد دیدم خیلی زیادتر از یک لیست خواهند بود.

آرزوی بزرگم شناختن و نوشتن است.

لحظه هایی از آغاز

[اینها را امروز در بیکاری قبل از کلاس نوشتم:]

امروز هم یک روز مثل بقیه روزهاست؛ بقیه روزهای آغاز. سکوت مطلق بر کلاس آیین نامه حکمفرماست و جناب سرهنگ هنوز تشریف نیاورده. از در که وارد شدم اول یک پسر چهارخانه آبی کمرنگ دیدم که الان فهمیدم خیلی بی فرهنگ است و بدون جوراب و با دمپایی به سر می برد.

آقایی که تازه وارد شد نظم صندلی ها را به هم زد که توی ردیف دخترها ننشیند. یک آقای بزرگسال هم هست که من خیلی دوستش دارم -به خاطر بزرگسالی اش- و مرا یاد دوست عزیز، سبیل، می اندازد. یک آقایی هم هست که ریشش شبیه ف.ع است ولی از چشم هایش خون نمی بارد.

و من الان خیلی بدخطم و دخترهای پشت سرم خیلی پچ پچ می کنند و من به سوگند خیلی وابسته شده ام چون امروز که در اتاق مروج مجبور شدیم با فاصله بنشینیم برایم غیرقابل تصور بود ولی مروج اینقدر صمیمی بود که اصلا بد نگذشت.

ناظرکبیر از کنار چراغ راهنما زل زده به من. یعنی می خواهد بگوید چراغ قرمز را رد کنی من می بینم؟

و من هی باخودم می خندم و امیدوارم کسی مرا در این حال نبیند.

سوال این جاست که سرهنگ هایی که دیر می آیند هم نظامی هستند؟ و آیا در ایران نظامی ها هم سروقت نیستند؟

سرهنگ آمد و همه تکان خوردند ولی درنهایت کسی بلند نشد.

*

نتیجه این که قوانین راهنمایی رانندگی بسیار "غیر دقیق، نسبی، پیچیده، و غیرمهندسی (شاید هم خیلی زیاد مهندسی و کاملا غیر ریاضی)" هستند. و اصلا حال نکردم.

سرهنگ از "حرمت انسان" می گوید و خیلی قشنگ می گوید. خیلی باحال است که رانند مقصر نیست ولی بیمه دیه را می دهد و اصلا این حرمت انسان چیز باحالی است. و انسان. و اصلا خیلی حرف دارد این انسان و حرمتش.

پاک

به چشم های تو می شود مومن بود -به حرف های او نه

اما،

از پاکی قلب تو می ترسم...

از آلودگی دست هایش.

بیداد

روزهایی هست که هیچ خم به ابرو نمی آوری از شومی حادثه 

و شبش اشک هست -با صدای بلند -بی مرز

روزهایی هست که نتیجه کارت را می بینی -بی عدالت -تلخ

روزهایی که مزدت نیست

روزهایی که سنجیده می شوی -بی عیار

که جویدن می گیری طعم گس ارزش های مسموم را


که می بینی حتی خالی است دستت

از پاسخ عشق

و به جایش نفرت، خشونت و بی سلیقگی می وزرد از پنجره.

روزهایی که گرچه پر از دردی

اما چهره درآلود کسی هست که مدام روبرویت برقصد

و تو از یاد خویش فارغ شوی

و با تمام این ها باز بگویی -باامید

«یک روز هست که نتیجه کارمان را بگیریم

هم تو، هم من»

نامه قبل از فرار (به درد بازوی ناشی از on screen keyboard قسم فرار از خودکشی بهتر است)

ای کاش می توانستم مثل خواب دیشب فرار کنم. به همین سادگی.بروم و سرزمین دلخواهم را پیدا کنم. نمی خواهم ارتباطم با دنیا از یک دریچه مجازی باشد. می خواهم آدم ها را ببینم. کمک کنم. بشنوم. از یک پالس کوتاه نگاهشان چیزی بیاموزم که در هزار کتاب نمی توان نوشت. می خوام بروم.

اما آنقدر شجاع نیستم. نه برای خودم. برای دیگران نگرانم. همیشه. که مبادا دنبال من بگردند. غصه بخورند. سردرگم شوند. من هرچقدر هم بدانم شجاعت ندارم.

گاهی فکر می کنم خدا برای هرکسی مانعی گذاشته. یکی ایده کاملی ندارد. یکی شجاعت ندارد. یکی شرایط خاص دارد. انگار نمی خواهد دنیای بشر از مرزهای خاصی بیرون برود. انگار تمام تلاشش این بوده که یک سیستم پایدار خلق کند. یک سیستم با فیدبک منفی. (و خانواده مهم ترین عامل پایداری است و پدر و مادر قوی ترین فیدبک منفی دنیا)

خب خدای من! یا مرا آنقدر دیوانه می آفریدی که فکر دیگران را نکنم یا آنقدر عاقل که فکر فرار نیفتم.

این هم از این آخر هفته! با این فکر فرار گذشت! اگر فرار کنم از همه چیز راحت می شوم.(حتی از امتحان ماشین:) ) پاک کردن صورت مساله نیست. دقیفاً رها شدن از زندگی روزمره احمقانه است.

من نه کاپتان جک اسپارو می خوام نه قطب نمایش را نه حتی امید یافتن سرزمین موعودم را. من فقط کمی جرئت می خواهم و ناپایداری و دیگرانی که نگرانم نشوند و فراموشم کنند و دنبالم نگردند. دیگرانی که با بی اعتبار گذاشتن آسایش بگذارند به آرامش برسم.

*

فرشته ها به خدا گفتند:"چرا موجوداتی خلق می کنی که در زمین خونریزی می کنند" مگر حیوانات خونریزی نمی کردند؟ پس فرشته ها با عقل حق بین انسان آشنا بودند و از او انتظار صلح داشتند. اما باز خدا به آنها گفت:"من چیزی بیشتر از شما می دانم" خدا چه چیزی بیشتر می دانست؟ چه چیزی بیش تر از انتظار تمدن؟

من می خواهم از زندگی فردی شروع کنم. از مفهوم انسان. دوست دارم خودم بفهمم چه نیازی مرا به جامعه می کشاند. به تمدن. به حکومت. به خانواده.

چرا من اختیار زندگی خودم را ندارم؟ چرا دیگران تشخیص می دهند چه چیزی برایم خوب است؟ آیا دیگران می فهمند من دارم خفه می شوم؟ می فهمند روزی چقدر گریه می کنم؟ می خواهم این هویت مسخره 20 ساله را کنار بگذارم؛ این عادات احمقانه؛ اسمی که دیگران برایم گذاشته اند. پس من کی هستم؟

می خواهم حیوان کوچکی باشم که توی این دنیای وحشی رهایش کرده اند تا زندگی کند.

کمک کن, ببندم چمدونمُ/لباسام رو باید خودت تا کنی
تو بارون یک ریز این پنجره/باید رفتنم رو تماشا کنی

نباید پر از گریه شی پشت من/نذار فکر من باشی دیوونه وار
بذار آیینه خیس هق هق بشه/ولی تو به روی خودت هم نیار
*
کجای این دنیا می شه که با تو آروم بگیرم/کی میرسی کی میرسی بگو که ساعت بگیرم
کجای این دنیا میشه بی واهمه بهم رسید/پشت شبای بی نفس روزای بهتری رو دید
*
روی کدوم نقطه باید رها شد از این دلهره/که فکرم از دغدغه ی باید نبایدها پره

آرمانشهر مثل گل کاشی

آیا این گل

که در خاک همه رویاهایم روییده بود

کودک دیرین را می شناخت

و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم،

گم شده بودم؟

گل کاشی-سهراب سپهری


مشکل از دید آرمانی منه. این که دنیای اطرافم رو آرمانشهری می بینم که مردمش پاک، ساده، صمیمی و خوشبین هستن و دوست دارند از هم بیاموزند، با هم، با محبت، با همکاری زندگی کنن. آدمای دیگه هم وجود دارن اما انگار خیلی دورن؛ نمی بینمشون.

مشکل از منه. اما دوس ندارم اصلاح شم. خودمو اینجوری دوست دارم. این اون "آدمای دیگه" اند که دوستشون ندارم. گهگاه میان سر میزنن به من. لطف دارن اما خواهش می کنم که برن. برگردن به "دور". به دنیای خودشون.

مرگ تدریجی

فکر می کنی مرگ تدریجی یعنی چه؟

همین که آن قدر به خاطر بعضی چیزها، به چیزهای مهم بی توجه شوی؛

که همان اولی ها را هم از دست بدهی:

یعنی داری آرام آرام:

با دست های خودت...برای خودت تابوت می سازی:

اتاقی که ساخته بودی برای گرم شدن...اما تو را می کشد

و ناگهان می بینی که سردت است!

حالا باید بترسی...که آرام آرام...مرگ را هم باور کنی!


+دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم...دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم.

+چه بی اثر می خندم...چه بی ثمر می گریم...

من و چراغ هاو زمزمه و تو ...

از کنار چراغ های منظم خیابان می گذرم

سر به هوای روشنایشان

در حالی که زیر لب ترانه ای زمزمه می کنم 

«دیوونه ام اینو شنیدی...»

و فکر می کنم که در امتداد این چراغ های تا بینهایت

تو منتظرم هستی شاید.

گام های مرتبم در هوای سرد پاییز

شاید به گرمای تو می رسند.

«دل دیوونه ی من هی قدمهاتو می شمرد...»

چه خوب...!

یک چراغ به تو نزدیک تر شدم...

-----------------------------------------------------

+ من که از ته قلبم معتقدم هوای سمنان بهترینه!!! از اول مهر تا وسط اردیبهشت عالیه! شاید تو جاهای سرسبز خیلی نفس کشیدن حال بده ولی هیچ جا مثل کویر برای عاشق شدن جون نمی ده!

«بی هیچ اسمی میشه عاشق شد...بی هیچ رد آشنا رو خاک...من سالها عاشق شدم بی تو...یه حس بی تفسیر وحشتناک...»

پرت و پلایی برای مهربان ها

این پست برای آرام کردن خویشتن نوشته شده اما می تواند ارزش های دیگری هم داشته باشد.

تو خوب بودی. مهربون، حتی وقتی عصبی و بی حوصله بودی. که خوب البته این جور آدمها کمی ترسناک و غیرقابل پیش بینی میشن. اما در خوب بودنت تردیدی نبود.

من به واسطه شرایطم رفتار معقولی در مقابل تو و دیگران نداشتم. حالا که یادم میاد همیشه دلم می خواد یه فرصتی پیش بیاد که خودم رو از اون چه که به نظر می اومد هستم مبرا کنم. اما فایده ای نداره فقط خودم رو آزار می دم.

این اواخر فکر می کنم ازتو –ودیگران- بدم میاد. اما واقعیت اینه که این توجیه ناکامی خودم در ساختن تصویر ذهنی تو و دیگران از خودمه. تقصیر خودم بود تقصیر که نه، احتمالا بی تجربگی. الان اونقدر ضعیف نیستم. اون موقع هم...

همش پرت و بلاست. تو خوب بودی. دیگران هم همین طور. و احتمالا الان هم هستین.

+

این اواخر پوچی فلسفی شکل جدی تری گرفته. انگار قراره به زودی اتفاق فوق مهمی بیفته. فکر می کنم دیر شده همین الان باید راهم رو عوض کنم. اما نمی دونم کجا باید برم و واقعا چرا زنده ام. یه بار یه عبارت اومد تو ذهنم که نمی دونم در جواب این سوال ارسال شد! یا نه. عبارت «دوست داشتن» که طبیعتا برام معنایی نداشت.

اما فکر کنم هنوز زندگی با وجود دوست داشتن های کوچولو هم اون قدر زیبا هست که بیارزه. بازم شک دارم.

یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد...خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

ای چهاردیواری آجری که بوی کتاب می دهی

می خواهم بگویم از خونی که در سنگفرشت جاری ست

و روحی که در پنجره هایت دمیده شده



ادامه نوشته

با یه مشت فکری که انگار...دو هزار سالشونه

(معلومه خیلی رضا یزدانی گوش می دم؟ بار سومه که عنوان پستم رو از آلبوم ساعت فراموشی می گیرم)

همین الان داشتم تو دفتر افکارم  از احساست متناقضم می نوشتم. افکاری که کلا از 15شهریور90 حرف جدیدی ندارن و همش یه تلخی پوچ رو تکرار می کن. تلخی آتشی که به همه آرمان های گذشته زدم.

این بار هم طبق معمول با تک تک کارهایی که دارم انجام می دم مشکل دارم. کدومشون مرا در مسیر انسان بودنم جلو می اندازد. مثلا الان چرا میروم دانشگاه؟ (خنده دارترین جواب این است که بگویی برای آموختن علم) خب مجبورم برای یک انسان عادی بودن هم کلی درس بخوانم چه برسد به این که کلا نتوانسته ام در زندگی به عادی بودن فکر کنم.

وقتی فکر می کنم چقدر عمرم کوتاه است مسخره به نظر می آد که این همه سال درس بخوانم و حل معادلات(کشی اویلر) و (منحنی های قطبی) و تحلیل مدارها را یاد بگیرم. اما اگر درس نخوانم چه؟ اصولا انسان بودن 24 ساعت در شبانه روز وقت انسان را نمی گیرد. پس باید روز و شب هایم را چه کار کنم؟

چند دقیق پیش این حدیث به ذهنم آمد:

                                                                 « تعيش ابدا تموت غدا»

 طوري زندگي کن که گويي هميشه زنده هستي و طوري آماده باش که گويي فردا ميميري.


نمی دانم ربطی به حرفهای من دارد یا نه ولی فکر می کنم اگر قرار باشد 2000 سال زندگی کنم نگاهم کمی فرق کند. انگار توی این دوهزار سال شاید به یک دردی بخورد هر کاری الان می کنم. یا مرا به جایی برساند. انگار هیچ کاری ته ندارد. واقعا هم هیچ تَهی برای هیچ چیزی نیست. ما بیخود همش ته ته می کنیم. باید همین جوری برویم. انگار مثلا به جایی می رسیم. ولی همچین توقعی نداشته باشیم.

خب این از درس. حالا سراغ کمال و مذهب که برویم هم قسمت دوم حدیث قانعم می کند. این وسط ها هم بعضی کارها خیلی آدم را به انسانیت نزدیک می کند. مثل گره از کار دیگران گشودن و محبت کردن...

بعضی سوالات می ماند. 
یک کاری که همیشه فکر می کردم باید بکنم ولی نکردم و حالا مسیر زندگی ام عوض شده؛ آیا خطا کرده ام و اگر بله حالا چه کار کنم؟
کارهایی که لذت می برم و خیلی نفعی ندارند هم هست.
فعلا سعی می کنم در موردشان بی تفاوت باشم. مگر فرقی هم می کند واقعاً؟ اصلا همین بی تفاوتی است که حالم را از خودم به هم زده!

احساسات فیزیولوژیک هم می ماند که لجم را در آورده!

*تا کی غم آن خورم که دارم یا نه وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

 پر کن قدح باده که معلومم نیست این دم که فرو برم برآرم یا نه

*حریص یه جاده س...از این جا تا رویا...بدون توقف...نه از شب می ترسه...نه از شیب دره...نه حتی تصادف

این هدف که می گویید دقیقا یعنی چه؟ (بهمن90)

جمعه ها (اسفند89)