آدم است دیگر است گاهی فکرهای عجیبی می کند. مثلا یک هفته مانده به بیست سالگی یادش می افتد که یک بار سنگ قبر دختری را دیده با این نوشته: "تاریخ تولد 70/7/14 تاریخ وفات 90/7/14" و مدت ها به این فکر می کرده که چقدر عجیب؛ درست روز تولد بیست سالگی از دنیا رفتن آن همه با این اعداد رمزآلود 7 و 14 و اعداد70 و 90 که انگار با گرد بودنشان می خواهند مُهر صراحت و کمال را به پای این شگفتی رویایی بزنند.

بعد تمام شب برای خودش قصه تخیلی "خرید اسلحه از پیر نادان! برای تولد بیست سالگی" را بپردازد. بعد ناگهان یاد داستان "ساعت 5 برای مردن دیر است" بیفتد که آنجا پسری که به گمان خود قرار بود ساعت پنج روز تولد سی و پنج سالگی اش بمیرد، یک ربع مانده به قرار طاقت نمی آورد و خودکشی می کند.

همین آدم خیلی بی دلیل صادق هدایت می خواند و اصلاً هم ایده هایش را درک نمی کند. فقط فکر می کند که می تواند کلمه «ایمان» یا «شک» را جایگزین کلمه «خودکشی» بکند در «زنده به گور  ِ هدایت»:

«نه، کسی تصمیم به خودکشی را نمی گیرد؛ خود کشی با بعضی ها هست. در خمیره و سرشت آنهاست. نمی تواند از دستش بگریزد. سرنوشت است که فرمانروایی دارد؛ ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام. حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم؛ نمی توانم از خودم فرار کنم.»

این هذیان های متناقض نما را حتی جدی هم نمی گیرد. فقط صدای پرنده ها را گوش می دهد و می پرسد:

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

یا اینکه:

"دیدن هر بامداد اتفاق ساده ای نیست که گنجشکها شلوغش می کنند."؟