فکر می کنی مرگ تدریجی یعنی چه؟

همین که آن قدر به خاطر بعضی چیزها، به چیزهای مهم بی توجه شوی؛

که همان اولی ها را هم از دست بدهی:

یعنی داری آرام آرام:

با دست های خودت...برای خودت تابوت می سازی:

اتاقی که ساخته بودی برای گرم شدن...اما تو را می کشد

و ناگهان می بینی که سردت است!

حالا باید بترسی...که آرام آرام...مرگ را هم باور کنی!


+دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت می کنم...دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم.

+چه بی اثر می خندم...چه بی ثمر می گریم...