تجربه خوب یک آموزش
خندیدم. خندید و گفت :«وایستا». ایستادم.
-«همین جا، شده یک ساعت، اینقدر "دست روی دست" می ری تا فرمونت درست شه.»
باور کنید. باور کنید هیچ وقت در زندگی ام اینقدر خوش نگذشته بود. آقای سین تند و تند می گفت:«چپ...راست...» و من با تمام نیرویم تلاش می کردم. وقتی آقای سین داد می زد:«بچرخووون...»، نیمی از سعیم چرخاندن فرمان بود و نیمی دیگر صرف کنترل خنده ام می شد -ناموفق. یاد آن دسته فیلم های شرقی می افتادم که مربی جانِ شاگردش را در می آورد تا او بتواند تیر اندازی کند یا ورزش رزمی یاد بگیرد.
داد زدن های آقای سین، یکی از انگیزه بخش ترین چیزهای دنیاست -به اندازه تعریف های خانم دکتر میم. برعکس، زمانی که نامم را ضمیمه دستورهایش می کند، از لحنش می فهمم خسته شده و ناامید می شوم از خودم.
یکی از مهم ترین چیزهایی که آدم هایی مثل من نیاز دارند همین جور تمرین هاست و آدمی که حوصله کند تا "درستت کند". آدم هایی مثل من، تنبل و بی انگیزه و در عوض پر از فکرها و دغدغه های بزرگ.
فکر می کنم در شروع رانندگی می شود شخصیت آدم ها را شناخت. کسی که کنارت باشد، مانند آقای سین، با اندکی هوش می فهمد که تو : کُندی، دیر عکس العمل نشان می دهی، آرام و ساکتی و در عین حال پر از هیاهو و سوال - و این تناقضی است که احتمالا یک آموزگار دوست ندارد.
آموختن یک مهارت، همیشه لذت بخش و هیجان انگیز است. لذتِ تلاش، شروع، یادگیری، چالش. و فقط یک آموزگار خوب می تواند به این ها معنا ببخشد.
دورفلكي يكسره برمنهج عدل است خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل