این پست برای آرام کردن خویشتن نوشته شده اما می تواند ارزش های دیگری هم داشته باشد.

تو خوب بودی. مهربون، حتی وقتی عصبی و بی حوصله بودی. که خوب البته این جور آدمها کمی ترسناک و غیرقابل پیش بینی میشن. اما در خوب بودنت تردیدی نبود.

من به واسطه شرایطم رفتار معقولی در مقابل تو و دیگران نداشتم. حالا که یادم میاد همیشه دلم می خواد یه فرصتی پیش بیاد که خودم رو از اون چه که به نظر می اومد هستم مبرا کنم. اما فایده ای نداره فقط خودم رو آزار می دم.

این اواخر فکر می کنم ازتو –ودیگران- بدم میاد. اما واقعیت اینه که این توجیه ناکامی خودم در ساختن تصویر ذهنی تو و دیگران از خودمه. تقصیر خودم بود تقصیر که نه، احتمالا بی تجربگی. الان اونقدر ضعیف نیستم. اون موقع هم...

همش پرت و بلاست. تو خوب بودی. دیگران هم همین طور. و احتمالا الان هم هستین.

+

این اواخر پوچی فلسفی شکل جدی تری گرفته. انگار قراره به زودی اتفاق فوق مهمی بیفته. فکر می کنم دیر شده همین الان باید راهم رو عوض کنم. اما نمی دونم کجا باید برم و واقعا چرا زنده ام. یه بار یه عبارت اومد تو ذهنم که نمی دونم در جواب این سوال ارسال شد! یا نه. عبارت «دوست داشتن» که طبیعتا برام معنایی نداشت.

اما فکر کنم هنوز زندگی با وجود دوست داشتن های کوچولو هم اون قدر زیبا هست که بیارزه. بازم شک دارم.